خرید بک لینک

شبهای من همیشه از آغوش تو پرندوقتی پراند از تو ورای تصورندچشمان تو سیاهی را گر گرفته اندخورشید را به باد تمسخر گرفته اندبرقی که چشمهای تو دارد فریب نیستاز چشمهات هرچه بگویی عجیب نیستتقصیر ماه نیست اگر مست می شومهر روز از حضور تو سر مست می شومشبهای من مماس تنت می شود عزیزنور اتاق پیرهنت می شود عزیزکوتاه پرسخاوت دامن چه می کنی؟موی بلند بافته با من چه می کنی؟برقی که چشمهای تو دارد دروغ نیستشبهای شعر خوانی من بی فروغ نیستشبهای من چقدر از آغوش تو پرندشبهای من همیشه ورای تصورنداما همین که خورشید از راه می رسددلشوره های تردید از راه می رسدهی فکر می کنم نکند خواب دیده امحالم گرفته آه چه بد خواب دیده امهر لحظه چشم باز کنم تار می شویپس با زمخت دست که بیدار می شویای وای اگر که ناز کند صورت مراای کاش شعله ور نکند غیرت مراحیف است گونه هات که بوسیده می شودبا لمس دستهاش خراشیده می شودکوتاه پر سخاوت دامن چه می کنی؟موی بلند بافته با من چه می کنی؟اندام زبر او را تن پوش می شویبا قاتلم دوباره هم آغوش می شویفریادناله می شوم و عشق می کنیدر خود مچاله می شوم و عشق می کنیاز غم چشانده اید به من هرچه هست راتحقیر و سر به زیری بعد از شکست راوقتی فرو بریزد از مرگ دور نیستاین سنگ ریزه دیگر کوه غرور نیستهرچند عاشقت شد از آغاز داستانتا لحظه های آخر تا مغز استخوانراضی نبود راحتی اش سختی ات شودهرگز نخواست مانع خوشبختی ات شودحالا اگرکه تو بی من راضی تری بروهرچند آبروی مرا می بری برو#وحیدرضا_گنجی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 10 خرداد 1403 ساعت: 16:49

دل پر از افغان و ظاهر خالی از جوشیم ما از سخن لبریز و از گفتار خاموشیم ما تا به بر گیریم هر دم تیر تقدیر تو را جمله اعضا چون کمان پیوسته آغوشیم ما چون تن آیینه پنهان در لباس جوهریم گر چه در ظاهرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 12:34

یک عمر جان کندم میان خون و خاکسترمن نامه بر بین تو بودم با کسی دیگرطاقت نمی آوردم اما نامه می بردماز او به تو ..از تو به او.. مرداد .. شهریورپاییز شد با خود نشستم نقشه ایی چیدممی خواستم غافل شوید ازادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 12:34

صدای گمشده در غارهای مسدودم
فرود آمده از قله ایی مه آلودم

کنار شمع نشستند و راز می گفتند
نگاه کردم و آتش برآمد از دودم

گرفتم آنکه گلستان شوند هیزم ها
چگونه سرد شود خاطرات نمرودم

به شوق یافتنت ای کلید دربدری
کدام کوچه بن بست را نپیمودم ؟

تو نیستی که برایم انار دانه کنی
کجاست دانه تسبیح شاه مقصودم

به روی خویش نیاور ولی بدان آن روز
کسی که پنجره ات را شکست من بودم

قطار صبح ازل رفت بی خداحافظ
در آستین غزل ماند دست بدرودم

احسان افشاری

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 12:34

قطار پنجره هايش راگرفته زير بغل مي رفتو پشت ابر نهان مي شد...دلم كه ماه محالش رابه حال بدرقه مي افتادجهان پر از چمدان مي شد*و برگ بود كه مي باريدو بادْ خسته_وزان مي رفت...خزان مسافتي از من بودكه در ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 12:34

همهاش تقصیر اسی بود. لعنت به اسی. لعنت به خودش و اون بازی مسخرهاش. خبر مرگاش یعنی بازی جدیدی آورده بود. گفت چیزهایی از رادیو شنیده و بازی را از روی اون چیزها خودش اختراع كرده. طوری میگفت “اختراع” ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 12:34

1. شب است و قصه ی تلخ خودم را باز می خوانم به پایان می رسم هر بار از آغاز می خوانم من آن زندانی محکوم اعدامم که شب تا صبح به گوش قفل های بسته از اعجاز می خوانم کسی از ناله های تلخم آهنگی نخواهد ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 12:34

خيره خيره چشمهاي خستة خوشباوران محو دلقكبازي هر روزة بازيگران ترس دلها را تصرّف كرده و امّيد نيست كارگر باشد بر آنها تيرِ چشم دلبران مستها فرجامشان مرگ است وقتي جامها پر شد از تركيب تلخي از شرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 12:34

ما جدا مانده ایم از هم و این،بی گمان سرنوشت خوبی نیستبی تو دنیا بهشت هم كه شود، بی شك اصلا بهشت خوبی نیست ماه اردیبهشت من امسال،گرچه بارانِ بسیاری داشت،حس تلخی ولی به من می گفت:اصلا اردیبهشت خوبی نیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 12:34

بر هر سر کوی و برزنی جار زدند:

سلطان دلار و سکه را دار زدند

آزاد و رها به ریش ما می خندند

آنانکه تمام شهر را بار زدند

**********

نه موشک اس سیصد روسی داریم

نه بتهوون و باخ و دبوسی داریم

جای همه چیز و هر چه باید با شد

هر گوشه یکی دو شیخ طوسی داریم

« محمود فرزین»

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 12:34

برف می بارد؛ برف می بارد به روی خار و خارا سنگ. کوه ها خاموش، دره ها دلتنگ؛ راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ... بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی، یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد، رد پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 12:34

بعد از آن سرمای سرسخت نفسگیر آمدی">آمدی از شب اندوهگین و سرد تقدیر آمدی دیدنت هرچند طعم شوکران و مرگ داشت؛ با لبی شیرین تر از لبخند انجیر آمدی مثل معشوق بلند آوازه ی شعر دری؛ از جهان راز آلود اساطیر آمدی گاه با نازونیاز و گاه با قهروعتاب واژه ی "عشق"ی که با صدگونه تعبیر آمدی ازجوانی هیچ یادم نیست جز آن صبح تلخ عشق تلخ بی سرانجامم چرا پیر آمدی؟! من به "تنهایی" به این هم خانه عادت کرده ام "آمدی جانم به قربانت " ولی دیر آمدی!! "پاییزرحیمی" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: پنجشنبه 21 دی 1396 ساعت: 21:48

آرام کسی رد شده اما ضربانش

باید بنویسم غزلـی تا هیجانش…

عطر خوش نعنــای تــــو در حلـقهای از دود

سرگیجهی این شهر، من و نقش جهانش

آواز بیاتی و چه خوب است که یک شب

عریــــان بشوی در وسط جامـــه درانش

از روی لب توست کــه در حاشیهی قم

هی شعبه زده حاجحسین و پسرانش

این شعـــر فقــط تاب و تب رد شدنت بـــود

چیزی که عیان است چه حاجت به بیانش

دنبالهی موهای تو بر صفحهی کاغذ

آرام کســی رد شده امـا ضربانش…

حسام بهرامی

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:22

تا بیافتد روسریت از سر مشقت می کشند">کشند بادها الــــحق والانصـــاف زحمت می کشند بس که هرجا بر سرت دعواست حتی شانه ها انتظـــار تـــــار مویت را بــــــه نوبت مــی کشند چشـــم تو... ابــروی تو... یاللعجب این روزها مست ها را هم به محراب عبادت می کشند جای هر روزی که بی تو در دلم زخمی نشست رسم زندان است بر دیــــــوار آن خط می کشند میوه می چینـــم، برایــــم برگ ها را پس بزن دست هایم پشت پیراهن خجالت می کشند بس کــــه در عین ریـــــا مردم فریبند آخــرش چشم هایت را به دنیای سیاست می کشند پس مواظب باش وقتی عابران سر به زیر با زبان بـی زبانــــی از تو منت می کشند مردم چشمم بـــه خـون از دولت عشقت نشست هرچه مردم می کشند از دست دولت می کشند علی فردوسی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:22

هرچه مردم ساده تر. حکامشان سفاک تر! گرگ کمتر می درد . از گله ی چالاک تر! سادگی ها . مانع آزادگی هامان شده ست هرچه کوه و دره کمتر . نعره بی پژواک تر! شستن مغز بشر . یا خوردن آن بدتر است! کیست اکنون . عاقلان. درچشمتان ضحاک تر!!؟ ترس زاهد حاصل بالا نشستنهای اوست ازسر منبر خدارا دیده وحشتناک تر!! گرچه عریانی به چشم زاهدان بی قیدی است هرچه طول جامه کمتر . باصفا تر پاک تر!! دامنت را رنگ کن از باده زاهد. میشود- -باغ پرگل تر . یقینا بی خس و خاشاک تر! ... های یوسف ! روز محشر با گریبانت مناز نیست از قلب پریشان زلیخا چاک تر! حسین جنتی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آوا رستمی تاريخ: سه شنبه 5 دی 1396 ساعت: 11:22

صفحه بندی